{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

____[The Forbidden Crossing]____

تـقـاطـع مـمـنـوعـه¹⁰¹

همه دخترای نوجوون وایساده بودن...
و البته کوک و مری هم خیلی مشکوک میزدن...
بالاخره مری دست گل رو پرت کرد...
و ناباورانه دست گل توی دستم افتاد
همه میخندیدن...
منم خنده‌ای کردم...
که مری گفت:
=هم دست گل رو گرفتی هم شوهرو(خنده)

و اشاره کرد که پشت سرمو نگاه کنم...
نگاهمو برگردوندم و با یه صحنه باورنکردنی روبه رو شدم...
کوک زانو زده بود و یه انگشتر الماس هم به سمتم گرفته بود
حسابی ذوق زده شده بودم
و دستامو جلوی صورتم گذاشته بودم
کوک هم حسابی ذوق داشت...
مستقیم به چشمام نگاه کرد و با خنده و ذوق گفت:
+فسقلیِ من...

خنده‌ای کردم...
حتی الانم دست از گفتن این کلمه بر نمیداشت..

+با من ازدواج میکنی؟(اشک توی چشماشه و با ذوق میگه)

چنده قطره اشک شوق توی چشمام حلقه زد...
-چرا جواب چیزیو که میدونی رو میپرسی؟(خنده)

خنده‌ی عمیقی روی لبش نشست..
-معلومه که بلهه

انگشتر حلقه رو توی دستم گذاشت...
برق زیبایی به چشم میومد..

بلند شد و محکم منو توی بغلش گرفت...
دستاشو دور کمرم حلقه کرد و بلندم کرد
دستامو روی شونه‌هاش گذاشتم
و اون منو چرخوند
این دقیقا همون لحظه‌ای بود که دوست داشتم برای همیشه درونش بمونم
صدای خنده همه به گوش میرسید
و مامانم که با عشق بهم نگاه میکرد
بالاخره بعد از کلی چرخوندنم منو زمین گذاشت
مامانم با سرعت سمتم اومد و منو توی آغوش گرفت..
و بعد از اون مارتین و مری و تهیونگ...
مامانم نگاهی به کوک انداخت و گفت:
( البته من گفتم برام داماد پیدا کن نه خودت دامادم شوو(خنده)
+ آخه دومادی بهتر از خودم پیدا نکردم..(خنده)

و لارا هم کوک رو به آغوش کشید...

=دیدی گفتم گردنت میگیرن؟

خنده‌ای کردم و دوباره بغلم کرد...
نگاهم که به انگشتر روی دستم میفتاد..
تمام اون خاطرات برام مرور میشدن...
اولین باری که باهاش مسابقه دادم...
وقتی توی خونه دیدمش و باورم نمیشد اون برادرم باشه...
وقتی که رفتیم کنار ساحل...
اون زمانی که برای اولین بار بهم گفت که عاشقمه...
همه اون لحظات مثل یک فیلم از جلوی چشمام گذشتن...

بعد از اینکه کمی دورمون خلوت‌تر شد دستای کوک رو گرفتم و بهش گفتم:
- میگن وقتی که میمیری...
مغزت تا 30 ثانیه بعد تمام خاطرات خوبت رو مثل یک فیلم از جلوی چشمات میگذرونه...
پس تو...
30 ثانیه منی...

با عشق بهم نگاه کرد و دستامو محکم فشرد و گفت:
+ اما خاطراب خوبم کنار تو، توی 30 ثانیه که جا نمیشه(خنده)

پایان...


خب خببببب
نظرتونن؟
به عنوان دومین رمانم چطور بوددد؟
من که خیلی دوستش داشتم حتی با وجود یکسری ایراداتاش..
ولی خب حداقل صفر تا صدش ایده خودم بود و به نظرم برای تازه کاری مثل من خوب بود...
نظر شما چیههه؟
خوب بودد؟
دیدگاه ها (۴۸)

#in_your_eyespart_10۸ویو کایلاحالا دیگه وارد روزهای آخر بارد...

#ارباب‌سنگدل #پارت_8فردا>>>>کوک همه جای عمارت رو گشت مهمون...

بچه‌ها باورتون میشه؟ حامیم پنج بار توی این فیلم بهم نگاه کرد...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 197♡⁠。⁠)⁩رفتم ل...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط